حسن حسن زاده آملى

342

هزار و يك كلمه (فارسى)

دانستى كه ريش درونت به كدام نيش آراسته است و حجرهء تاريك ضميرت به زخم كدام جانور پيراسته گفت آرى و الله كه بدين ريش و بدين نيش گرفتارم . مدت مديد فريادها مىكرد تا بمرد . ع « اين است سزاى آنكه آنش عملست » و هرگاه خواهند عقرب را از سوراخش بيرون آرند به همين دستور عمل بايد نمود كه در محبت موم آن شوم بىاختيار است ، و به دام چشمهاى شان شهد مايل و گرفتار در صحراى دستپول و ششدر كودكان عرب جهت بازى طرب على الدّوام با عقرب اين عمل مىنمايند كه بسيار مشاهده رفته . القصه معنى بيت آن شد كه حسدكننده بر جاه و ولايت تو به عذاب اليم هلاك شد و آن ناكس كه قصد چون تو شاهباز ولايتى نمود در حين زندگى مرده چون كرم پيله درون كفن بود . نظم : كسى كه بر تو پسنديد دام درد و محن * به زندگى شودش پيرهن چو پيله كفن بيت سى و ششم قصيده : اسم تباهيست ظلم نزد هنر بر امام * نام الهيست حشو نزد خرد بر دلن اگر فضلاء و علماء گويند كه اينچنين ذاتى دريغ كه به دست نااهلى تباه شد اين سخن بر آن حضرت ظلم است ؛ زيرا كه جام بقاى جاودانى نصيب بزم قرب زندگانى آن حضرتست ، و نزد هنرهاى معجزات جدّ و آباى وى اين همه جزوى نه كلّى است و مثال اين آن است كه نام الهى و يكتائى و نامتناهى بودن حضرت بارى را نزد خرد به دلايل ثابت نمايند ، و آن پيش اهل حال به زيب مقال حشو است ؛ زيرا كه آنجا كه اوست دليل عقل نگنجد كه ذات بيمثالش خود را به ميزان طبع افلاك خرامان نسنجد كه إِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ ( العنكبوت - 7 ) . نظم : عالمانى كه ترا مىجويند * هر يك از عجز و قصور اين گويند ماند كم چيز كه مفهوم نشد * آخر اسرار تو معلوم نشد